برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم
حرف هایی که هیچوقت اجازه گفتنش را بهم ندادند
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم
می خوام درباره خوشبختی بنویسم ...
به نظر شما خوشبخت کیه ؟ خوشبختی حق کیه ؟
اونی که همه چیز زندگیش تکمیله خوشبخته ؟ تکمیل منظورم پدر و مادر و پول و تحصیلات و زیبایی و ...
اونی که نداره یا یکی یا چندتا از اینا رو نداره چی ؟
من دوست دارم خوشبخت باشم اما همه اینا رو ندارم پس من حق ندارم خوشبخت باشم ؟
من پدر و مادر ندارم ... یعنی دارم اما چه داشتنی ؟!! مادرمو دوست دارم واسش می میرم ... اما چه دوست داشتنی ...
من پول و مال و منال ندارم ...
من پشتیبان خوب ندارم که دلم بهش قرص باشه و موقع روبروشدن با مشکلات دلم نلرزه ...
پس من نباید خوشبخت باشم ؟؟؟
من سالمم ... زیبایی دارم ... اما خوشبخت نیستم ... چرا ؟؟؟
من چون پول ندارم ... پشتیبان ندارم ... نباید به ازدواج با یه آدم حسابی فکر کنم پس خوشبخت نیستم ...
اما من زیبایی دارم ... سلامت کامل دارم یه مادر مهربون دارم چطوری با این دارایی ناچیز خوشبخت باشم ؟؟؟
ازتون می خوام کمکم کنید تا با فکر کردن به خوشبختی ، به خوشبختی برسم ...
نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم یهو به سرم زد بیام وبلاگ و با شما حرف بزنم چند روزه که مادرم
مریضه آخه اون ناراحتی اعصاب داره و بعضی وقتا اوج می گیره ....
همیشه هر وقت این مریضی میومد سراغش با یکبار دکتر رفتن حالش خوب می شد اما این دفعه با دفعه های
قبل فرق داره روز به روز داره بدتر میشه ...
چند روزه مادرمو ندیدم رفته خونه خالم دکتر گفته باید بستری بشه دیگه طاقت این یکیو ندارم
طاقت دیدن مادرم روی تخت بیمارستان ندارم . اومدم که ازتون بخوام واسه مامانم دعا کنید حالش خوب بشه
آخه من که دیگه بعد از خدا جز مادرم کسی رو ندارم ... همه زندگی و دارایی من مادرمه ...
متشکرم
زندگی صحنه ی رنگین ریاست ، همه مشتاق به آن می نگریم
عاقبت از پس تقدیر چو باد، روزی از لاشه ی آن می گذریم ...
زندگی خاطره ای بیش نبود ، بهر ما جز غم و تشویش نبود ...
به کدام خاطره اش خوش باشم ؟؟؟ که کدام خاطره اش نیش نبود ...
امروز روز پر افتخار ولادت زنی است که از معجزات تاریخ و افتخارات عالم وجود است
زنی که عالم به او افتخار دارد

مادر سر چشمه گیتی…
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ
آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی
سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر
کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و
صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد…
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ
غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و
استواریش همچون کوهی بر دل خاک…روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای
پایت.
مادر عزیزم روزت مبارک
باید یک لغتنامهی جدید نوشت که به جای هزار ها حرف، کلمه و واژهٔ بیمعنی فقط یک کلمه داشته باشد:
«تنهایی»
همین بس است. بقیهاش اضافه است. گولزنک است. دلخوشکنک است. هرزه است. دروغ است. دروغ است. دروغ است...
سلام بر همگی ...
امروز دوم خرداد روز تولدمه ... روزی که وارد 23 سالگی میشم ...
23سال پیش آخرین ماه بهار ساعت 4 صبح 2/3/1366 فرزندی
ناخواسته ازتبار غربت به زمین سلام گفت...انتظاری برای سلامش نبود
چه تولد غریبی
امروز با وجود همه دلتنگی و بغض فرو خورده ام باز هم مثبت ترین روز
خدابود...
حداقل برای خودم...

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار وسال نومبارك...
یکی میپرسد اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه مینوسیم برای آنکه باید باشد و نیست ....
باباجون سر سفره هفت سین جات خیلی خالیه
با تمام بدی ها و خوبی هایت دوستت دارم ...
نمیدانم چرا بی تاب و بی قرارم احساس یاس و نا امیدی میکنم دلم به طرز عجیبی گرفته
می خواهم از ته دل گریه کنم می خواهم فریاد بزنم پدرم کاش بودی و آرامم می کردی
کاش بودی و دست نوازش بر سرم می کشیدی و می گفتی ستاره ام اندو هگین نباش
من با توام کاش بودی
گیسوانم از طلایی ذرت
بلکه گریخته باشم از سماجت این سیاهی بی انتهای موروثی
می خواستم زاده شوم
در اعتدال بنادر آزاد
می خواستم پدر ! چه طور بگویم
این شرم شرقی قرمز
کلافه ام کرده ست
می خواستم : با مرد مهربان نجیبی که عاشق من بود
می خواستی : دکتر شوم ، پدر
همراه با هزار آرزوی بلند دیگر برای من
اما من له شدم پدر
پدر
تقصیر شما که نبود ! بود؟